تبليغاتX
وبلاگ تخصصی فولکلور ایران

گفتگوی سایت موسسه میراث فردا با مصطفی خلعتبری لیماکی مدیر واحد فرهنگ مردم رادیو و سردبیر فصلنامه نجوای فرهنگ:

مصطفی خلعتبری لیماکی از سال ۱۳۸۴مسئول واحد فرهنگ مردم رادیو و از سال ۱۳۸۵ سردبیر فصلنامه نجوای فرهنگ شده است، مؤسسه میراث فردا در راستای معرفی و شناساندن مراکز مرتبط با مردم شناسی و فعالیت‌های آنها این بار با وی مصاحبه­ای‌ ترتیب داده است که با هم می­خوانیم.

   - ابتدا از تاریخچه‌ و چگونگی تأسیس واحد فرهنگ مردم بگویید؟

- واحد فرهنگ مردم و هسته اولیه آن  در ابتدا توسط سید ابوالقاسم انجوی شیرازی در ۲۵ فروردین سال ۱۳۴۱ تحت عنوان «مرکز فرهنگ مردم» شکل گرفت و بدین ترتیب نهضت جمع آوری فولکلور ایران توسط ایشان پایه گذاری شد، مرحوم انجوی در ابتدا طرحی را با عنوان برنامه «فرهنگ مردم» به مسئولان وقت رادیو ارائه کر‌د و همین برنامه بعد­ها منجر به تشکیل یکی از بزرگترین مراکز اسناد فرهنگ­های بومی و سنتی ایران یعنی؛ مرکز فرهنگ مردم شد. این برنامه توسط خود ایشان و با نام فرهنگ مردم پحش می شد که مرحوم انجوی با نام مستعار «نجوا» معروف شدند و  برنامه نیز با پخش یک ساعت در ماه کار خود را آغاز کرد، به تدریج با استقبال مردم هر ۱۵ روز یکبار و سپس سه شنبه شب هر هفته پخش می‌شد و به تدریج بین مردم شناخته شد.  

 - هدف از تأسیس مرکز واحد فرهنگ مردم چه بود؟

- این مرکز با هدف گردآوری اطلاعات و اسناد مکتوب، صوتی و تصویری فرهنگ عامه از طریق مطالعات اسنادی و میدانی کار خود را آغاز کرد.

  - فعالیت مرحوم انجوی در این مرکز به چه نحوی بود؟  

- وی در برنامه رادیوئی فرهنگ مردم خطاب به ملت ایران فراخوان داد و از آنها خواست که در مورد فرهنگ و آداب و رسوم محل سکونتشان به نشانی برنامه نامه بنویسند، با این فراخوان نامه­های زیادی از نقاط مختلف کشور فرستاده شد و در نتیجه گنجینه‌ای از اسناد و دست‌نوشته‌های راویان محلی جمع آوری شد، علاوه بر این گنجینه که متشکل از دست­نوشته‌های مردم اهالی مختلف ایران بود، موزه‌­ای از دست افزار‌های مردم کشور مانند اشیاء، لباس و حتی ماکت خانه‌های روستائی نیز درست شد، همچنین در سالهای پخش این برنامه، مرحوم انجوی از طریق انتشارات رادیو چند جلد کتاب‌ مانند «مردم و شاهنامه» و «آداب و معتقدات زمستان» را با توجه به نوشته‌های راویان محلی چاپ کرد.  

  - بخش برنامه فرهنگ مردم تا کی ادامه داشت؟

- این برنامه تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران پخش می­شد،  پس از انقلاب بعد از چند سال وقفه دو مرتبه در سال ۱۳۶۲ به همت آقای علی ایزدی برنامه رادیوئی فرهنگ مردم آغاز به کار کرد، در اینجا این نکته را هم بگویم که در حالی که قبل از انقلاب، اسناد و مدارک به بخش فرهنگی مرکز تحقیقات صدا و سیما با سرپرستی آقای انجوی فرستاده می­شد، بعد از پیروزی انقلاب، اسناد جدیدی که توسط راویان محلی به رادیو فرستاده می­شد توسط آقای آذری در همین بخش فرهنگ مردم رادیو بایگانی شد و اسناد نوشتاری قدیمی در بخش مرکز تحقیقات صدا و سیما ماند که در حال حاضر آقای شعاع مدیر این بخش است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 15:0 |

مادر در ضرب المثل‌ها و زبانزد‌ها

* «برای همه مادره، برای ما زن بابا.»

* «بهشت زیر پای مادران است.»

* «پدر و مادر هرقدر که پیر باشند، وجودشان به ز عدم

* «تاک را از خاک خوب و دختر را از مادر خوب انتخاب کن!»

* «تا گوساله گاو بشه، دل مادرش آب می‌شه. یا تا گوساله گاو شود دل مادرش آب شود»

* «دایه مهربان‌تر از مادر»

* «دختر تنبل، مادر کدبانو را دوست داره.»

* «دختری (عروسی) که مادرش تعریف بکنه برای آقادائیش خوبه.»

* «زن تا نزائیده دلبره، وقتیکه زائید مادره.»

* «سوسکه از دیوار بالا میرفت مادرش میگفت: قربون دست و پای بلوریت.»

* «سیاست پدر و مادر ندارد(نمی‌‌شناسه).»

* «عروسی که مادرشوهر نداره اهل محل مادرشوهرشند.»

* «عزیز مادر.»

ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 14:40 |

مقدمه

   اولين مدرسه انسان، كانون «خانواده» است و اولين آموزگار و مربي و پرورش دهنده، «مادر» است، و او موجودي است كه همه استعدادها و عواطف و احساسات پاك و حياتي براي رشد و كمال و بالندگي آدميان در سرشت و فطرتش تعبيه شده است و آفريدگار توانا هر آنچه براي پروردن صحيح انسان در دوره‌هاي مختلف حيات، يعني نوزادي، كودكي، نوجواني، جواني و بزرگسالي، لازم و ضروري مي‌باشد در وجودش به وديعه نهاده است و او به طور فطري و طبيعي و براساس سرشت الهي خود در اوج عشق و علاقه و با ميل و شوق تمام و در حالي كه زيباترين جلوه‌هاي ايثار و فداكاري، رأفت و شفقت، مهرورزي و محبت، رنج و مشقت، و تلاش و كوشش مدام و وقفه‌ناپذير در مراحل مختلف رشد و پرورش، فرزند را به تجلي مي‌آورد، شخصيت سالم و جامع كودكان و نوجوانان را پايه‌گذاري مي‌نمايد و به استحكام بنيان‌هاي سلامت جامعه اهتمام مي‌ورزد.

   بنابراين مفهوم اين سخن ژرف كه «بهشت زير پاي مادران است» فرجام همه تلاش‌ها، فعاليت‌ها، رنج‌ها، سختي‌ها و فداكاري‌هاي مستمر و خستگي‌ناپذير مادران را در تربيت و پرورش فرزندان سالم، صالح، مفيد و راهگشا براي جوامع بشري نمايان مي‌سازد، كه به راستي «بهشت» آماده و مهياي پذيرش گام‌هاي مادراني است كه با تربيت‌هاي الهي و مقدسشان جوامع پاك و سالم و رشد يافته و پويا را بنيان نهاده‌اند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در دوشنبه بیست و هشتم دی 1388 و ساعت 10:3 |

  آپلود عکس

سیزدهم شماره فصلنامه نجوای فرهنگ این مطالب را در بر می گیرد:

نشان‌آيين‌ها در شعر مولوي/ هوشنگ جاويد

عصارخانه، جلوه‌اي از هويت فرهنگي/ عليرضامرادي

اسطوره ملک‌جمشيد در فرهنگ‌عامه/ مصطفي خلعت‌بري ليماکي

«سرنا» ساز شادماني ايرانيان/ هوشنگ ساماني

آيين چرخ‌ريسون در فيروزآباد ميبد يزد/ حوا مهدوي

آيين کتل‌بندون در ايل بختياري/ اعظم ارشادي فارساني

زمستان در اصفهان، شهر چهارفصل/ بدرالسادات عيوقي

هواشناسي سنتي، زمستان و تمناي باران در ايذه خوزستان/ قدم‌خير قاسمي

زمستان در خنجين وفس اراک/ علي‌اکبر رياحين

آداب و آيين‌هاي زمستان در درّده فيروزکوه/ شعبان‌علي تاج‌الديني

زمستان در نمک‌لان لرستان/ کريم گلابيان

آيين‌هاي محرم در گوگان آذرشهر آذربايجان شرقي/ حيدر حجازي

آيين‌هاي عزاداري محرم در محمدآباد جرقويه اصفهان/ شکرالله ايرواني

محرم در روستاي پيشبر قاينات خراسان جنوبي/ محمد آذري

چند مثل قصه‌دار از چُقْيُورت فريدون‌شهر/ محمدقلي سپياني

مروري بر ريشه برخي ضرب‌المثل‌هاي لري در بروجرد/ غلامحسين کُرزبُر

آداب و باورهاي مردم پاشابيگ هشترود آذربايجان شرقي/ داود سلمان‌زاده

ضرب‌المثل‌ها و زبان‌زدها در چم‌درواهي برازجان بوشهر/ احمد داورپناه

برنامه راديويي فرهنگ مردم

تازه‌هاي نشر

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه یکم دی 1388 و ساعت 10:43 |

 تو کهنه قبرستان باقلا بیجی to kohne qabrestân bâqelâ biji

تو کسی هستی که در کهنه قبرستان هم می‌توانی باقلا سرخ کنی

این مثل در مواردی به کار می‌رود که فرد به ظاهر ابراز ترس کند اما در اصل دل و جرأت زیادی دارد.

قصه مثل:

   روزی و روزگاری زن و مردی با هم زندگی می‌کردند. زن کارهای روزانه خانه خود را به خوبی انجام می‌داد ولی از کاری که همسرش در شب از او می‌خواست مثلاً می‌گفت شام درست کن یا در کرک‌لانه(لانه مرغ) را ببند، از آنجام آن طفره می‌رفت و در جواب همسرش هم می‌گفت: من از شب و تاریکی و انجام کار در شب می‌ترسم و هر کاری که در شب لازم است با هم انجام دهیم. مرد که از رفتار زنش خسته شده بود، نزد همسایه‌هایش رفت و گفت: زنم کلافه‌ام کرده، او خیلی می‌ترسد تا حدی که من مجبورم شب‌ها با او بیرون بروم. آیا زن شما هم می‌ترسد؟ همسایه‌ها گفتند: زن شما ترسو نیست بلکه زرنگ است! مرد گفت: شما از کجا می‌دانید؟ همسایه‌ها گفتند: از آنجا که زنان ما با زن تو شرط کردند که هر که توانست در شب مقداری باقلا در قبرستان قدیمی سرخ کند، برنده شرط است و مقدار هنگفتی پول دریافت می‌کند. هیچ یک از زنان ما نتوانستند این شرط را اجرا کند ولی زن شما شرط را برنده شد. مرد تعجب کرد. همسایه‌ها گفتند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 11:35 |

 

قصه عزیز و نگار و طالب و زهره از معروفترین قصه های عامیانه رایج در منطقه گیلان و مازندران  است. در ادامه خلاصه ای از این دو قصه را می آورم:

- عزيز و نگار                       

   درباره قصه: مردم روستاهای منطقه طالقان، رودبار، الموت، تنکابن، اشکورات و غیره که با نسخه‌های دست نویس و روایت‌های سینه به سینه این عشقنامه آشنا بودند، به مرور به نسخه چاپی داستان عزیز و نگار دست یافتند. هر روستا کتابخوانی داشت که با خرید این کتاب مجلس آرای شب‌نشینی‌ها و جمع‌های خانوادگی شود. در عین حال، عزیزخوان‌ها و نگارخوان‌ها نیز بر رونق روزافزون این داستان افزودند. اکنون و پس از گذشت سال‌ها به رغم چاپ و انتشار داستان‌های گوناگون معاصر، همچنان داستان عزیز و نگار ارزش خود را حفظ کرده‌است و پیرمردان و پیرزنان روستایی در زمان‌های مختلف و به مناسبت‌های گوناگون، به زمزمه اشعار این داستان می‌پردازند

  خلاصه قصه: عزیز مال طالقان بود و نگار مال گیلان. یک شب عزیز در خواب نگار را دید و یک دل نه که هزار دل عاشق او شد. همان شب نگار هم خواب عزیز را دید و دل به او داد. این در خواب از او پرسید اسم تو چیست؟ گفت: نگار. پرسید مال کجایی؟ گفت مال گیلان. او هم از این پرسید اسم تو چیست؟ این گفت: عزیز. پرسید مال کجایی گفت: مال طالقان. صبح وقتی نگار از خواب بلند شد به پدر و مادرش گفت: من شوهر نمی کنم. عزیز هم به مادرش که می خواست به او زن بدهد گفت: من زن نمی برم. عزیز سوار اسبش شد و شهر به شهر و آبادی به آبادی هر جا سرکشید اما نگار را پیدا نکرد تا سرانجام به گیلان رسید. خسته گوشه ای نشست. در این حال پیرمردی از راه رسید و به او گفت جوان حاضری کار بکنی؟ عزیز به خاطر عشق به نگار که حاضر به برگشتن به طالقان نبود گفت: هر کاری باشد انجام می دهم. از قضا این پیرمرد ناپدری نگار بود چون نگار پدرش مرده بود.این ناپدری پسری داشت به نام کل احمد. که او هم عاشق نگار بود. اما نگار به او میلی نداشت. با رسیدن عزیز به خانه نگار هرکدام پیش خود گفتند نکند این همان کس باشد که من در خواب دیدم. تا اینکه موقعی پدر دختر را صدا کرد که نگار برو یک لیوان آب برای من بیار. اینجا بود که شصت عزیز خبردار شد که او به خانه نگار آمده است. عزیز به عشق نگار هفت سال به عنوان کارگر نوغانداری(تربیت کرم ابریشم) پیش آنها می ماند. تا اینکه ناپدری نگار می میرد و ثروتش به پسرش کل احمد می رسد، و مادر نگار و کل احمد با بهانه ای عزیز را از خانه خود بیرون می کنند و مادر به نگار می گوید که با این کل احمد که ثروت فراروانی دارد ازدواج کند. عزیز مدتی از شهر نگار دور می شود. داشتند مراسم عروسی نگار با احمد را آماده می کردند، که عزیز با خودش گفت بروم شهر نگار ببینم چه خبر است. عزیز با لباس مبدل به پیش عزیز می رود و از نگار می خواهد تا با هم فرار کنند. پس از پیدا کردن نگار و کش و قوس های بسیار سرانجام دعوای عاشقانه عزیز و کل احمد و نگار را پیش قاضی بردند و قاضی شرطی کرد و عزیز شرط را برد و نگار را به او دادند اما به هنگام رفتن به سمت طالقان و هنگام گذر از سپیدرود در رودخانه غرق می شوند.

- طالب و زهره     

درباره قصه: منظومه «طالب و زهره» از شناخته ترين منظومه هاي تبری است كه در كنار منظومه هاي ديگر چون«امير و گوهر» و «نجما» و «عباس مسكين»جلوه گري مي كند.
«طالب و زهره» چون ديگر منظومه ها در زبانها و اقوام ايراني، ريشه در آيينها،باورها و اسطوره ها دارد و بدون ترديد نشانه هايي روشن از دوران «گوسان»ها و «هونياگر=خونياگر»ها را در خود دارد و ميتواند يك چكامه گوساني باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 23:4 |

 

 آپلود عکس

جب سرگذشتي داشتی کل علي!

قصه مثل: شخصي مستطيع شده و به زيارت مکه رفته و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او مي‌گفتند: «حاج‌علي». اما دوستي قديمي داشت که مثل گذشته به او مي‌گفت: «کللي(= کل علي= کربلايي علي)» مثل اين که به هيچ وجه قبول نداشت که اين بابا، حاجي شده! حاج علي هم از آن آدم‌هايي بود که تشنة عنوان و لقب هستند و دلشان لک زده براي عنوان! حاج علي پيش خودش گفت: «بايد کاري کنم تا رفيقم يادش بماند که من حاجي شده‌ام» به اين جهت يک شب، شام مفصّلي تهيه و رفيقش را دعوت کرد. بعد از اين که شام خوردند و نشستند به صحبت کردن، او صحبت را به سفر مکه‌اش کشاند و تا توانست توي کلة رفيقش کرد که به زيارت حج رفته و در حال حاضر حاجي شده! او گفت: توي راه يک نفر ا ز حُجّاج سرش به کجاوه خورد و شکست و يک همچين دهن وا کرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي که همراهت آورده‌اي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب شد. همه گفتند: خير ببيني حاج علي که جان بابا را خريدي. در مدينة منوّره که داشتم زيارت مي‌خواندم يکي از پشت سر صدا زد: «حاج علي» من خيال کردم شما هستي برگشتم، ديدم يکي از همسفرهاست ، به ياد شما افتادم و نايب‌الزّياره بودم. توي کشتي که بوديم دو نفر دعوايشان شد، نزديک بود خون راه بيفتد، همه پيش من آمدند و گفتند، حاج علي به داد ما برس که هم‌اكنون خون راه مي‌افتد. واسطه شدم و آشتي‌شان دادم، همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي که هميشه قدمت خير است. نزديکي‌هاي جده بوديم که دريا طوفاني شد. نزديک بود کشتي غرق شود که يکي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلايت يک ذرّه توي دريا بريز تا دريا آرام شود. همين که تربت را توي دريا ريختم، دريا مثل حوض خانه‌مان شد. همة همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي! که جان همة ما را نجات دادي.

خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانه‌شان، ادامه داد که: همة اهل محل با قرابه‌ها گلاب آمدند پيشباز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول. همين که پايم را گذاشتم در دالان خانه و مادر بچه‌ها چشمش به من افتاد، گفت: واي حاج علي جان...همين را گفت و از حال رفت. خلاصه مدام حاج علي حاج علي کرد تا قصة سفر مکه‌اش را به آخر رساند. وقتي که خوب حرف‌هايش را زد، ساکت شد تا اثرآن را در رفيقش ببيند، رفيقش با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي کل علي!

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

چون موسم حج است، بهتر دیدم چند مثل راجع به حج و زیارت تقدیم خوانندگان عزیز نمایم.

-حاجي ما هم شريک!

این مثل در مورد افرادی به کار می رود  که خود را بی دعوت و به هر وسیله که شده در همه جا مهمان می کنند. احتمالاً مترادف مثل : آش هر نخود، می باشد.

قصة مثل : در زمان قديم، موقعي که حُجّاج ايراني از راه مدينه به زيارت خانة خدا مي‌رفتند و يا به مدينه برمي‌گشتند، شامگاهان كه در يکي از منازل بين راه رحل اقامت افکنده و ديگ‌هاي پلو يا آش را بر سر بار مي‌گذاشتند، ناگهان يک دسته عرب نتراشيده و نخراشيده با سوسمار يا موش صحرايي از راه مي‌رسيدند و موش‌ها يا سوسمارها را در ديگ آش يا پلو مي‌انداختند و مي‌گفتند: «حاجي ما هم شريکيم» چون حُجّاج بخت برگشته هرگز طبع‌ آن‌ها، حاضر به خوردن «پلو سوسمار» يا «آش موش» نمي‌شد، مجبور بودند که ديگ پلو يا آش نيمه پخته را يکجا تحويل آن گروه بدهند. اين مثل از آن زمان رايج شده است.

-حالا که حاجيش نيست کربلايي‌اش هم نباشد

قصة مثل : مردي روستايي، به نام باقر در آرزوي اين که حاجي شود به تدريج صد تومان جمع کرد و براي زيارت خانة خدا، عازم مکه شد. چون به کربلا رسيد، به مرضي سخت مبتلا شد و به حکم ضرورت در همان‌جا متوقف شد. وقتي بهبود يافت که زمان حج گذشته بود. ناچار به وطن بازگشت. هموطنان او را کربلايي باقر خواندند و او هر وقت اين خطاب را مي‌شنيد، با نهايت تأثر و تأسف مي‌گفت: حالا که حاجيش نيست کربلايي‌اش هم نباشد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 20:38 |

 آپلود عکس

در حالی که در کشور ما رنگ سبز با آن پیشینه دیرسال ایرانی- اسلامی، مورد بی مهری واقع شده و با اغراض سیاسی آلوده شده است، در تاجیکستان رنگ سبز معنی دیگری دارد. در روز جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹ در خیابان رودکی دوشنبه با دختران سبز پوشی برخورد کردم که لباس یکدست سبز و کت مشکی بر تن داشتند. دخترکان با دیدن کنجکاوی و سؤال من از اینکه چرا سبز پوشیده اند جا خورده و در حالی که دستمالهایشان را تکان می دادند یکی از آنها در پاسخ به من گفت: رنگ سبز رنگ طبیعت سبز تاجیکستان است. جوابی که فارغ از رنگ و بوی سیاسی بوی طبیعت دلپذیر تاجیکستان را می داد. باری امروز ۶ نوامبر روز قبول قانون اساسی توسط مردم در تاجیکستان، جشن عمومی و تعطیل رسمی است. چند عکس از این دختران سبز پوش گرفتم که یکی را در این بخش گنجاندم. بله در فرهنگ مردم ایران نیز رنگ سبز پیشینه دور و درازی دارد که علاوه بر وجهه اسلامی، در قبل از اسلام هم مورد توجه بوده و حتی در برخی مناطق لباس نوعروسان را از پارچه سبز می دوختند. در کرمان نیز مثلی رایج است به این مضمون که: الهی سبز بخت(سپید بخت) باشی. و این نشان دهنده آنست که در گذشته لباس نوعروسان بویژه در میان زردشتیان سبز بوده است. همچنین زبانزد دیگری هست که فرد در پاسخ کسی که مثلاً در سفر بوده، می گوید : خوش گذشت؟ و جواب می شنود: جای شما سبز(یعنی جای شما خالی). برگ سبزی است تحفه درویش، نیز از دیگر زبانزدهای رایج در فرهنگ مردم ایران است.اما در حال حاضر می بینیم که نماد رنگ سبز چه بر سرش آمده و چگونه توسط گروه ها مصادره می شود. این که رنگ های سبز سیاسی موجود چه جایی در فرهنگ اصیل ایرانی دارد را من نمی دانم و عاقلان دانند!

(تذکر: این مطلب صرفاً از نگاه یک فولکلوریست به نماد سبز نگاشته شده است)

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 22:50 |

 آپلود عکس

ازدواج در مرودشت فارس

در این بخش اشعار یکی از راویان محلی خوش ذوق فرهنگ مردم که مراحل ازدواج را در مرودشت فارس به نظم درآورده می آورم. متن کامل شعر در کتابی که تحت عنوان ازدواج و آیین های آن در فرهنگ مردم در دست چاپ دارم آمده، در این شعر مراحل خواستگاری، باشلق دادن، مهریه و خلاصه تمام ضوابط و روابط ازدواج آمده است:

از خدا آرزو داشتم که داداش زن بگیره        بچینم سفره عقدش دلم آروم بگیره

عروسيش را بگويم من خلاصه داستانش     که مانده اين چنين از باستانش

پسر چون بيند او يک دُخت[1] مَه‌ رو           فرستد مادرش در خانه او

نمايند گفتگو مادر به مادر                        ز کار جُرئي و کلّي سراسر

در آخر گويدش مام دختر                         که اين دفه برو تا بار ديگر

بگويم من به باباش اندرين بار                   چو شد راضي تُرا سازم خبردار

چو باب[2] دختر آيد او به خانه                 گذارند کار دختر در ميانه

چو شد راضي پدر بلکه پسر را                دهه خود مام دختر اين خبر را

که بفرستيد کسي از قوم و خويشان        نمايد قاصدي از بهر ايشان

چو شد داماد آهگه اندر اين کار                فرستد قاصدي ديگر در اين بار

چو قاصد مي‌رود اين بار ديگر                   نمايد گفتگو با باب دختر

پدر دختر همي باشْلُق بخواهد               فرستاده مر[3] او را راضي نمايد

خلاصه نصف باشلق را بيانه                    بخواهد خود پدر بهر نشانه

بقيه موقع عقد و عروسي                     دهنده مي‌شود آنگاه خصوصي

پس از آن که مادر داماد از ذوق               بخواهد خواهر و خويشانش از شوق

رود خود کِل ‌زنان در پيش دختر                 برند بهرش لباس از پاي تا سر

چو نامزد گشت دختر تا بالي                   نبايد عقد شد تا وقت حالي

شود فامیل شناسند يکديگر را                خصوصاً وضع دختر با پسر را

ولي بايد که تا در زفافش                        دهد داماد خود کفش و لباسش

دگر از خواستگاري تا وصالش                  اگر شد سال نو اندر قبالش[4]

دهد داماد عيدي بهر دختر                     برنج و روغن و با بَرّه يکسر

چو کار خواستگاري گشت اتمام              بيايد باب دختر با صد اکرام[5]

کُند داماد خود در خانه دعوت                   نمايد بهر او آماده خلعت

براي همرهان از خويش تا باب                دهند شيريني و دستمال و جوراب

عوض داماد با خويش و برادر                    برند از بهر دختر زرّ و زيور

به اين پاگشاده گويند اين بار                  که از سابق بماندست اين چنين کار

براي عقد هم يک مجلسي شاد              بگيرند و بُوَد خرجش ز داماد

نويسد شيخ آن شب نامه مَهْر                بپايش مي‌زند انگشت دختر

دو سوم مَهْر خانه يا زمين است              بقيّه پول وام است و مسين[6] است

عروسي چون کند داماد ديگر                  کنه دعوت همه خويشان سراسر

شب او حنابندان نمايند                        که خواسته خويش نزديکش بخوانند

چو سلماني ببندد آن حنايش                 کند جمع مبلغي پول از برايش

شب دوم بخواهد جمله خويشان             شباشي مي‌دهند پولي به ايشان

ولي بايد نويسد يک نفر را                       چو پول مرد و زن و يا پسر را

...



[1] دُخت: دختر

[2] باب: بابا

[3] مر:‌ من

[4] اندر قبالش: به خاطر او

[5] اکرام: احترام

[6] مسين: ظرف مسي

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:11 |