تبليغاتX
وبلاگ تخصصی فولکلور ایران

 تو کهنه قبرستان باقلا بیجی to kohne qabrestân bâqelâ biji

تو کسی هستی که در کهنه قبرستان هم می‌توانی باقلا سرخ کنی

این مثل در مواردی به کار می‌رود که فرد به ظاهر ابراز ترس کند اما در اصل دل و جرأت زیادی دارد.

قصه مثل:

   روزی و روزگاری زن و مردی با هم زندگی می‌کردند. زن کارهای روزانه خانه خود را به خوبی انجام می‌داد ولی از کاری که همسرش در شب از او می‌خواست مثلاً می‌گفت شام درست کن یا در کرک‌لانه(لانه مرغ) را ببند، از آنجام آن طفره می‌رفت و در جواب همسرش هم می‌گفت: من از شب و تاریکی و انجام کار در شب می‌ترسم و هر کاری که در شب لازم است با هم انجام دهیم. مرد که از رفتار زنش خسته شده بود، نزد همسایه‌هایش رفت و گفت: زنم کلافه‌ام کرده، او خیلی می‌ترسد تا حدی که من مجبورم شب‌ها با او بیرون بروم. آیا زن شما هم می‌ترسد؟ همسایه‌ها گفتند: زن شما ترسو نیست بلکه زرنگ است! مرد گفت: شما از کجا می‌دانید؟ همسایه‌ها گفتند: از آنجا که زنان ما با زن تو شرط کردند که هر که توانست در شب مقداری باقلا در قبرستان قدیمی سرخ کند، برنده شرط است و مقدار هنگفتی پول دریافت می‌کند. هیچ یک از زنان ما نتوانستند این شرط را اجرا کند ولی زن شما شرط را برنده شد. مرد تعجب کرد. همسایه‌ها گفتند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه دهم آذر 1388 و ساعت 11:35 |

 

قصه عزیز و نگار و طالب و زهره از معروفترین قصه های عامیانه رایج در منطقه گیلان و مازندران  است. در ادامه خلاصه ای از این دو قصه را می آورم:

- عزيز و نگار                       

   درباره قصه: مردم روستاهای منطقه طالقان، رودبار، الموت، تنکابن، اشکورات و غیره که با نسخه‌های دست نویس و روایت‌های سینه به سینه این عشقنامه آشنا بودند، به مرور به نسخه چاپی داستان عزیز و نگار دست یافتند. هر روستا کتابخوانی داشت که با خرید این کتاب مجلس آرای شب‌نشینی‌ها و جمع‌های خانوادگی شود. در عین حال، عزیزخوان‌ها و نگارخوان‌ها نیز بر رونق روزافزون این داستان افزودند. اکنون و پس از گذشت سال‌ها به رغم چاپ و انتشار داستان‌های گوناگون معاصر، همچنان داستان عزیز و نگار ارزش خود را حفظ کرده‌است و پیرمردان و پیرزنان روستایی در زمان‌های مختلف و به مناسبت‌های گوناگون، به زمزمه اشعار این داستان می‌پردازند

  خلاصه قصه: عزیز مال طالقان بود و نگار مال گیلان. یک شب عزیز در خواب نگار را دید و یک دل نه که هزار دل عاشق او شد. همان شب نگار هم خواب عزیز را دید و دل به او داد. این در خواب از او پرسید اسم تو چیست؟ گفت: نگار. پرسید مال کجایی؟ گفت مال گیلان. او هم از این پرسید اسم تو چیست؟ این گفت: عزیز. پرسید مال کجایی گفت: مال طالقان. صبح وقتی نگار از خواب بلند شد به پدر و مادرش گفت: من شوهر نمی کنم. عزیز هم به مادرش که می خواست به او زن بدهد گفت: من زن نمی برم. عزیز سوار اسبش شد و شهر به شهر و آبادی به آبادی هر جا سرکشید اما نگار را پیدا نکرد تا سرانجام به گیلان رسید. خسته گوشه ای نشست. در این حال پیرمردی از راه رسید و به او گفت جوان حاضری کار بکنی؟ عزیز به خاطر عشق به نگار که حاضر به برگشتن به طالقان نبود گفت: هر کاری باشد انجام می دهم. از قضا این پیرمرد ناپدری نگار بود چون نگار پدرش مرده بود.این ناپدری پسری داشت به نام کل احمد. که او هم عاشق نگار بود. اما نگار به او میلی نداشت. با رسیدن عزیز به خانه نگار هرکدام پیش خود گفتند نکند این همان کس باشد که من در خواب دیدم. تا اینکه موقعی پدر دختر را صدا کرد که نگار برو یک لیوان آب برای من بیار. اینجا بود که شصت عزیز خبردار شد که او به خانه نگار آمده است. عزیز به عشق نگار هفت سال به عنوان کارگر نوغانداری(تربیت کرم ابریشم) پیش آنها می ماند. تا اینکه ناپدری نگار می میرد و ثروتش به پسرش کل احمد می رسد، و مادر نگار و کل احمد با بهانه ای عزیز را از خانه خود بیرون می کنند و مادر به نگار می گوید که با این کل احمد که ثروت فراروانی دارد ازدواج کند. عزیز مدتی از شهر نگار دور می شود. داشتند مراسم عروسی نگار با احمد را آماده می کردند، که عزیز با خودش گفت بروم شهر نگار ببینم چه خبر است. عزیز با لباس مبدل به پیش عزیز می رود و از نگار می خواهد تا با هم فرار کنند. پس از پیدا کردن نگار و کش و قوس های بسیار سرانجام دعوای عاشقانه عزیز و کل احمد و نگار را پیش قاضی بردند و قاضی شرطی کرد و عزیز شرط را برد و نگار را به او دادند اما به هنگام رفتن به سمت طالقان و هنگام گذر از سپیدرود در رودخانه غرق می شوند.

- طالب و زهره     

درباره قصه: منظومه «طالب و زهره» از شناخته ترين منظومه هاي تبری است كه در كنار منظومه هاي ديگر چون«امير و گوهر» و «نجما» و «عباس مسكين»جلوه گري مي كند.
«طالب و زهره» چون ديگر منظومه ها در زبانها و اقوام ايراني، ريشه در آيينها،باورها و اسطوره ها دارد و بدون ترديد نشانه هايي روشن از دوران «گوسان»ها و «هونياگر=خونياگر»ها را در خود دارد و ميتواند يك چكامه گوساني باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در یکشنبه هشتم آذر 1388 و ساعت 23:4 |

 

 آپلود عکس

جب سرگذشتي داشتی کل علي!

قصه مثل: شخصي مستطيع شده و به زيارت مکه رفته و برگشته بود و شده بود حاجي و همه به او مي‌گفتند: «حاج‌علي». اما دوستي قديمي داشت که مثل گذشته به او مي‌گفت: «کللي(= کل علي= کربلايي علي)» مثل اين که به هيچ وجه قبول نداشت که اين بابا، حاجي شده! حاج علي هم از آن آدم‌هايي بود که تشنة عنوان و لقب هستند و دلشان لک زده براي عنوان! حاج علي پيش خودش گفت: «بايد کاري کنم تا رفيقم يادش بماند که من حاجي شده‌ام» به اين جهت يک شب، شام مفصّلي تهيه و رفيقش را دعوت کرد. بعد از اين که شام خوردند و نشستند به صحبت کردن، او صحبت را به سفر مکه‌اش کشاند و تا توانست توي کلة رفيقش کرد که به زيارت حج رفته و در حال حاضر حاجي شده! او گفت: توي راه يک نفر ا ز حُجّاج سرش به کجاوه خورد و شکست و يک همچين دهن وا کرد، آمدند و به من گفتند حاج علي از آن روغن عقربي که همراهت آورده‌اي به اين پنبه بزن، بعد گذاشتند روي زخم، فردا خوب شد. همه گفتند: خير ببيني حاج علي که جان بابا را خريدي. در مدينة منوّره که داشتم زيارت مي‌خواندم يکي از پشت سر صدا زد: «حاج علي» من خيال کردم شما هستي برگشتم، ديدم يکي از همسفرهاست ، به ياد شما افتادم و نايب‌الزّياره بودم. توي کشتي که بوديم دو نفر دعوايشان شد، نزديک بود خون راه بيفتد، همه پيش من آمدند و گفتند، حاج علي به داد ما برس که هم‌اكنون خون راه مي‌افتد. واسطه شدم و آشتي‌شان دادم، همسفرها گفتند: خير ببيني حاج علي که هميشه قدمت خير است. نزديکي‌هاي جده بوديم که دريا طوفاني شد. نزديک بود کشتي غرق شود که يکي از مسافرها گفت: حاج علي! از آن تربت اعلايت يک ذرّه توي دريا بريز تا دريا آرام شود. همين که تربت را توي دريا ريختم، دريا مثل حوض خانه‌مان شد. همة همسفرها گفتند: خدا عوضت بده حاج علي! که جان همة ما را نجات دادي.

خلاصه گفت و گفت تا رسيد به در خانه‌شان، ادامه داد که: همة اهل محل با قرابه‌ها گلاب آمدند پيشباز و صلوات فرستادند و گفتند حاج علي زيارت قبول. همين که پايم را گذاشتم در دالان خانه و مادر بچه‌ها چشمش به من افتاد، گفت: واي حاج علي جان...همين را گفت و از حال رفت. خلاصه مدام حاج علي حاج علي کرد تا قصة سفر مکه‌اش را به آخر رساند. وقتي که خوب حرف‌هايش را زد، ساکت شد تا اثرآن را در رفيقش ببيند، رفيقش با تعجب فراوان گفت: عجب سرگذشتي داشتي کل علي!

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 10:48 |

چون موسم حج است، بهتر دیدم چند مثل راجع به حج و زیارت تقدیم خوانندگان عزیز نمایم.

-حاجي ما هم شريک!

این مثل در مورد افرادی به کار می رود  که خود را بی دعوت و به هر وسیله که شده در همه جا مهمان می کنند. احتمالاً مترادف مثل : آش هر نخود، می باشد.

قصة مثل : در زمان قديم، موقعي که حُجّاج ايراني از راه مدينه به زيارت خانة خدا مي‌رفتند و يا به مدينه برمي‌گشتند، شامگاهان كه در يکي از منازل بين راه رحل اقامت افکنده و ديگ‌هاي پلو يا آش را بر سر بار مي‌گذاشتند، ناگهان يک دسته عرب نتراشيده و نخراشيده با سوسمار يا موش صحرايي از راه مي‌رسيدند و موش‌ها يا سوسمارها را در ديگ آش يا پلو مي‌انداختند و مي‌گفتند: «حاجي ما هم شريکيم» چون حُجّاج بخت برگشته هرگز طبع‌ آن‌ها، حاضر به خوردن «پلو سوسمار» يا «آش موش» نمي‌شد، مجبور بودند که ديگ پلو يا آش نيمه پخته را يکجا تحويل آن گروه بدهند. اين مثل از آن زمان رايج شده است.

-حالا که حاجيش نيست کربلايي‌اش هم نباشد

قصة مثل : مردي روستايي، به نام باقر در آرزوي اين که حاجي شود به تدريج صد تومان جمع کرد و براي زيارت خانة خدا، عازم مکه شد. چون به کربلا رسيد، به مرضي سخت مبتلا شد و به حکم ضرورت در همان‌جا متوقف شد. وقتي بهبود يافت که زمان حج گذشته بود. ناچار به وطن بازگشت. هموطنان او را کربلايي باقر خواندند و او هر وقت اين خطاب را مي‌شنيد، با نهايت تأثر و تأسف مي‌گفت: حالا که حاجيش نيست کربلايي‌اش هم نباشد.

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 20:38 |

 آپلود عکس

در حالی که در کشور ما رنگ سبز با آن پیشینه دیرسال ایرانی- اسلامی، مورد بی مهری واقع شده و با اغراض سیاسی آلوده شده است، در تاجیکستان رنگ سبز معنی دیگری دارد. در روز جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹ در خیابان رودکی دوشنبه با دختران سبز پوشی برخورد کردم که لباس یکدست سبز و کت مشکی بر تن داشتند. دخترکان با دیدن کنجکاوی و سؤال من از اینکه چرا سبز پوشیده اند جا خورده و در حالی که دستمالهایشان را تکان می دادند یکی از آنها در پاسخ به من گفت: رنگ سبز رنگ طبیعت سبز تاجیکستان است. جوابی که فارغ از رنگ و بوی سیاسی بوی طبیعت دلپذیر تاجیکستان را می داد. باری امروز ۶ نوامبر روز قبول قانون اساسی توسط مردم در تاجیکستان، جشن عمومی و تعطیل رسمی است. چند عکس از این دختران سبز پوش گرفتم که یکی را در این بخش گنجاندم. بله در فرهنگ مردم ایران نیز رنگ سبز پیشینه دور و درازی دارد که علاوه بر وجهه اسلامی، در قبل از اسلام هم مورد توجه بوده و حتی در برخی مناطق لباس نوعروسان را از پارچه سبز می دوختند. در کرمان نیز مثلی رایج است به این مضمون که: الهی سبز بخت(سپید بخت) باشی. و این نشان دهنده آنست که در گذشته لباس نوعروسان بویژه در میان زردشتیان سبز بوده است. همچنین زبانزد دیگری هست که فرد در پاسخ کسی که مثلاً در سفر بوده، می گوید : خوش گذشت؟ و جواب می شنود: جای شما سبز(یعنی جای شما خالی). برگ سبزی است تحفه درویش، نیز از دیگر زبانزدهای رایج در فرهنگ مردم ایران است.اما در حال حاضر می بینیم که نماد رنگ سبز چه بر سرش آمده و چگونه توسط گروه ها مصادره می شود. این که رنگ های سبز سیاسی موجود چه جایی در فرهنگ اصیل ایرانی دارد را من نمی دانم و عاقلان دانند!

(تذکر: این مطلب صرفاً از نگاه یک فولکلوریست به نماد سبز نگاشته شده است)

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 22:50 |

 آپلود عکس

ازدواج در مرودشت فارس

در این بخش اشعار یکی از راویان محلی خوش ذوق فرهنگ مردم که مراحل ازدواج را در مرودشت فارس به نظم درآورده می آورم. متن کامل شعر در کتابی که تحت عنوان ازدواج و آیین های آن در فرهنگ مردم در دست چاپ دارم آمده، در این شعر مراحل خواستگاری، باشلق دادن، مهریه و خلاصه تمام ضوابط و روابط ازدواج آمده است:

از خدا آرزو داشتم که داداش زن بگیره        بچینم سفره عقدش دلم آروم بگیره

عروسيش را بگويم من خلاصه داستانش     که مانده اين چنين از باستانش

پسر چون بيند او يک دُخت[1] مَه‌ رو           فرستد مادرش در خانه او

نمايند گفتگو مادر به مادر                        ز کار جُرئي و کلّي سراسر

در آخر گويدش مام دختر                         که اين دفه برو تا بار ديگر

بگويم من به باباش اندرين بار                   چو شد راضي تُرا سازم خبردار

چو باب[2] دختر آيد او به خانه                 گذارند کار دختر در ميانه

چو شد راضي پدر بلکه پسر را                دهه خود مام دختر اين خبر را

که بفرستيد کسي از قوم و خويشان        نمايد قاصدي از بهر ايشان

چو شد داماد آهگه اندر اين کار                فرستد قاصدي ديگر در اين بار

چو قاصد مي‌رود اين بار ديگر                   نمايد گفتگو با باب دختر

پدر دختر همي باشْلُق بخواهد               فرستاده مر[3] او را راضي نمايد

خلاصه نصف باشلق را بيانه                    بخواهد خود پدر بهر نشانه

بقيه موقع عقد و عروسي                     دهنده مي‌شود آنگاه خصوصي

پس از آن که مادر داماد از ذوق               بخواهد خواهر و خويشانش از شوق

رود خود کِل ‌زنان در پيش دختر                 برند بهرش لباس از پاي تا سر

چو نامزد گشت دختر تا بالي                   نبايد عقد شد تا وقت حالي

شود فامیل شناسند يکديگر را                خصوصاً وضع دختر با پسر را

ولي بايد که تا در زفافش                        دهد داماد خود کفش و لباسش

دگر از خواستگاري تا وصالش                  اگر شد سال نو اندر قبالش[4]

دهد داماد عيدي بهر دختر                     برنج و روغن و با بَرّه يکسر

چو کار خواستگاري گشت اتمام              بيايد باب دختر با صد اکرام[5]

کُند داماد خود در خانه دعوت                   نمايد بهر او آماده خلعت

براي همرهان از خويش تا باب                دهند شيريني و دستمال و جوراب

عوض داماد با خويش و برادر                    برند از بهر دختر زرّ و زيور

به اين پاگشاده گويند اين بار                  که از سابق بماندست اين چنين کار

براي عقد هم يک مجلسي شاد              بگيرند و بُوَد خرجش ز داماد

نويسد شيخ آن شب نامه مَهْر                بپايش مي‌زند انگشت دختر

دو سوم مَهْر خانه يا زمين است              بقيّه پول وام است و مسين[6] است

عروسي چون کند داماد ديگر                  کنه دعوت همه خويشان سراسر

شب او حنابندان نمايند                        که خواسته خويش نزديکش بخوانند

چو سلماني ببندد آن حنايش                 کند جمع مبلغي پول از برايش

شب دوم بخواهد جمله خويشان             شباشي مي‌دهند پولي به ايشان

ولي بايد نويسد يک نفر را                       چو پول مرد و زن و يا پسر را

...



[1] دُخت: دختر

[2] باب: بابا

[3] مر:‌ من

[4] اندر قبالش: به خاطر او

[5] اکرام: احترام

[6] مسين: ظرف مسي

 

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 14:11 |

 آپلود عکس

شرايط خواستگاري و آداب مخصوص آن در ماسال، شاندرمن

پسند کردن

 آشنايي دختران و پسران ممکن است در مجالس عروسي، اجتماعات سوگواري، مراسم و اعياد و جشنها صورت بگيرد. ضمن اين ديدارها اگر پسري دل در گرو عشق دختري بگذارد، موضوع را شخصاً و يا به وسيلۀ خواهر کوچکش به اطلاع پدر و مادر خود مي‌رساند و آنها نيز در صورتي که با خواستۀ فرزندشان مؤافق باشند در فرصت مناسب موضوع را به صورت رسمي يا غير رسمي به اطلاع پدر يا مادر دختر مي‌رسانند. مرحله بعدی آری گرفتن یا «ها ويگِتِ» است. اگر در بخش آشنايي والدين دختر مؤافقت خود را اعلام ‌نمايند، از طرف خانواده پسر يک گروهي را به خانه دختر روانه مي‌کنند، اين گروه ممکن است سه يا چهار نفر باشند، بعد از گفتگو با خانواده دختر و صرف چاي، پدر و مادر دختر مي‌گويند ما حرفي نداريم ولي يک مدتي وقت مي‌خواهيم تا نظر دختر را جويا شويم، اگر دختر راضي نشد به خانواده پسر مي‌گويند که دختر راضي نيست و به خانه ديگر برويد.

نشان گذاري

نشان انداختن «نِشُونْ هيگِتِ»؛ در صورت دريافت پاسخ مثبت از طرف دختر، خانواده پسر يک حلقه انگشتري و يک دستمال براي دختر مي‌برند و دختر انگشتري را به دست کرده و دستمال را به سر مي‌بندد و بدين طريق شخصاً نامزدي خود را اعلام مي‌کند. در صورت مخالف بودن با ازدواج از آن انگشتري و دستمال استفاده نکرده و آن را به خانواده پسر عودت مي‌دهد.

گريختن «فُوشتِ»

اگر دختر و پسر مايل به ازدواج باشند و خانواده دختر مايل نباشند، پسر با همکاري چند تن از دوستان ورزيده، دختر را ربوده و به خانه شخصي مي‌برند و فرداي آن روز مراسم عقد صورت مي‌گيرد، البته بايد اضافه کنم فعلاً اين روش بسيار کم شده است. در گذشته در تنکابن و رامسر این مورد وچود داشته و مثلاً می گفتن پسر فلانی دختر فلانی را فوزندنه، یعنی با دختر فرار کرده و به دختری که اینچنین ازدواج کرده بود می گفتند فلانی فاشته باشا.

 صورت گرفتن يا عقد قرار ازدواج «صُورَت ويگِتِ»

 بعد از اين که مراسم خواستگاري با مؤفقيت انجام شد، رفت و آمد فاميلي بين خانواده عروس و داماد انجام مي‌گيرد. آنها شبي را با تفاهم يکديگر قرار مي‌گذارند و در خانه دختر مراسمي را به عنوان صورت گرفتن برگزار مي‌کنند که تهيه لوازم پذيرايي به عهده خانواده پسر است. آنها در شب قراردادي را برقرار مي‌سازند که در آن مقدار طلا،‌ مهر و شيربها و لوازم خانگي و بعضي لوازم ديگر تعيين مي‌گردد.

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 15:53 |

 آپلود عکس

آی جان زن مآر ، بله

می عروس مآر، بله

مو بُمم می عروسه بردن ر بردن ر بردن ر

اندنی یا هندنی؟

هندنُم

بر سر چی هندنی؟

بر  سر طیلای هندنُم

طیلای مره سهله سهله

عروس گونه بعله بعله

این ترانه گیلکی را سال ها پیش شنیدم و هنوز تمام آن در یادم مانده، این ترانه در موقع خواستگاری خوانده می شد و گفتگوی بین داماد و مادر زن است که بر سر مهریه و طلا با هم چانه می زنند. این را به عنوان مقدمه  گفتم تا نگاهی بیندازم به آدابی که در مورد خواستگاری در گذشته رایج بود.

شرايط خواستگاري در گیلان

پسند کردن

قبل از خواستگاري يک زن به عنوان قاصد از طرف داماد براي خبر آمدن خواستگاران با پدر مادر دختر صحبت مي‌کند. خواستگاران را معمولاً افراد و بزرگان محل تشکيل مي‌دهند، اينان شبي معين همراه چند نفر به خانه دختر مي‌روند. برخي از آنان معتقدند که هنگام رفتن به خانه عروس ابتدا بايد پاي راست خواستگاران در اتاق پدر عروس قرار بگيرد تا پدر و مادر آن دختر رضايت بيشتري داشته باشند! و رسم است که شام را منزل عروس صرف مي‌کنند.

شال انگشتر  و صورت وگیری

ابتدا جهت بله‌برون اعضاي خانواده پسر به منزل دختر مورد نظر مي‌روند و پس از مؤافقت دو خانواده پسر و دختر با توجه به زمان وصلت آنها با تشکیل جلسه‌اي براي تعيين شيربها، مهريه، جهيزيه و مراحل ديگر مربوط به عروس و داماد مشخص مي‌شود که در اصطلاح محلی به آن «صورت وِگِیري» می گویند.

 ادامه دارد...

 

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 12:19 |

  آپلود عکس

ایجه د می تَربه بُنه هاکرده ( ije de mi tarbe bone hâkerde)

یعنی: دیگر اینجا تُرُب من ریشه کرده

این مثل در مواردی به کار می رود که فردی در جایی غریبه به او احترام زیادی قائل می شوند، در حالی که در خانه خودش احترامش نمی کردند و در این شرایط ضرب المثل بالا را می گوید.

قصه مثل: زنی بود که شوهرش مرده بود و دو پسر داشت. زن با سختی بسیار و با زحمت در خانه های مردم کار می کرد و خرج بچه های خود می کرد. اوضاع به این منوال بود تا کم کم بچه ها بزرگ شدند و مادرشان به فکر سر و سامان دادن آنها می افتد. یکی پس از دیگری پشرهایش را داماد می کند و عروسشان را به خانه می آورد. چند صباحی می گذرد تا اینکه یک روز پسرهای زن موقع رفتن به سر کار به زن هایشان گفتند که مراقب خانه و مادرشان باشند، اما پس از مدتی با حیله عروس ها زن روز به روز قدر و قرب خود را نزد آنها و پسران خود از دست می داد. تا اینکه یک روز که پشت در ایستاده بود شنید که پسرها به زنهای خود می گویند اگر با مادرمان دعوا کردید و او حرف زیادی زد بهش بگویید تو با فلان مغازه دار رابطه داشتی و از طریق خلاف خرج بچه ها را در می آوردی! مادر با شنیدن این حرف ها بشدد ناراحت شد و با خود گفت این بود دستمزد من که سالها پای بچه هایم نشستم و جوانی ام را فدای زندگی آنها کردم. همان روزتوشه ای آماده کرد و راهی شهرو دیاری دیگر شد. رفت و رفت و رفت تا به یک آبادیی رسید. وارد منزلی شد که دو کودک یتیم در آنجا زندگی می کردند. بچه ها از دیدن آن زن خوشحال شدند و شرح حال خود را برای زن تعریف کردند که در یک حادثه پدر و مادر خود را ازدست دادند و دیگر کسی را ندارند. زن دلش به حال بچه سوخت و آنها را زیر پر و بال و حمایت خود گرفت. پس از ماها و سال ها بچه ها بزرگ شدند و زن همچنان در بیرون منزل کار می کرد و خرج بچه های یتیم می کرد. گذشت و گذشت تا زمانی که موقع ازدواج پسرها شد. زن عروسی مفصلی برایشان گرفت. تا اینکه یک روز که پسرها برای جمع آوری هیزم به جنگل می رفتند به زنهایشان چنین سفارش کردند: این زن مادر ماست دو برابر احترامی که به ما می گذارید باید او را احترام کنید واگر حرف بدی به او بزنید طلاقتان می دهیم. زن زحمتکش از پشت در با شنیدن این جملات بسیار خوشحال شد و با خود گفت کار خدا را ببین که بچه های خودم آنچنان با من برخورد کردند اما این پسرها که یتیم و بی کس بودند و من آنها را بزرگ کردم چگونه سفارش مرا به زنهایشان می کنند. زن با خوشحالی این ضرب المثل را گفت: ایجه د می تربه بنه هاکرده.

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 17:57 |

 آپلود عکس

 دوازدهمین شماره فصلنامه پژوهشی فرهنگی نجوای فرهنگ تابستان۸۸به سردبیری مصطفی خلعتبری لیماکی منتشر شد. این شماره از فصلنامه که بیشتر مطالب آن درباره ترانه های محلی است شامل مقالات ذیل می باشد:

يادداشت سردبير، نگاهي به ترانه هاي محلي ايل بختياري،سيري در ترانه هاي محلي تُنكابن و رامسر، اشعار و ترانه ها ي محلي گرگناي كازرون، نگاهي به جايگاه ساياچي ها و عاشق ها در آذربايجان،ترانه ها و اشعار عاميانه ازندريان ملاير، پيري در شعر مير نوروز، دوبيتي هاي شهر بابك ، ترانه ها در بازي هاي نمايشي يزد، موسيقي محلي كردي، بخشي از دوبيتي هاي مردم لالجين همدان، دوبيتي هايي از سده بيرجند، آيين هاي تولد و دوران كودكي در فرهنگ عامه گندل كيلان بروجرد، آداب ازدواج و عروسي در كُلور امامرود خلخال و...

+ نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 14:4 |