تبليغاتX
وبلاگ تخصصی فولکلور ایران

شنبه شانزدهم آبان 1388

تحفه ای دیگر از تاجیکستان: رنگ سبز رنگ طبیعت سبز تاجیکستان است!

در حالی که در کشور ما رنگ سبز با آن پیشینه دیرسال ایرانی- اسلامی، مورد بی مهری واقع شده و به انحصار دو گروه خاص با اغراض سیاسی در آمده است، در تاجیکستان رنگ سبز معنی دیگری دارد. در روز جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹ در خیابان رودکی دوشنبه با دختران سبز پوشی برخورد کردم که لباس یکدست سبز و کت مشکی بر تن داشتند. دخترکان با دیدن کنجکاوی و سؤال من از اینکه چرا سبز پوشیده اند جا خورده و در حالی که دستمالهایشان را تکان می دادند یکی از آنها در پاسخ به من گفت: رنگ سبز رنگ طبیعت سبز تاجیکستان است. جوابی که فارغ از رنگ و بوی سیاسی بوی طبیعت دلپذیر تاجیکستان را می داد. باری امروز ۶ نوامبر روز قبول قانون اساسی توسط مردم در تاجیکستان، جشن عمومی و تعطیل رسمی است. چند عکس از این دختران سبز پوش گرفتم که یکی را در این بخش گنجاندم. بله در فرهنگ مردم ایران نیز رنگ سبز پیشینه دور و درازی دارد که علاوه بر وجهه اسلامی، در قبل از اسلام هم مورد توجه بوده و حتی در برخی مناطق لباس نوعروسان را از پارچه سبز می دوختند. در کرمان نیز مثلی رایج است به این مضمون که: الهی سبز بخت(سپید بخت) باشی. و این نشان دهنده آنست که در گذشته لباس نوعروسان بویژه در میان زردشتیان سبز بوده است. همچنین زبانزد دیگری هست که فرد در پاسخ کسی که مثلاً در سفر بوده، می گوید : خوش گذشت؟ و جواب می شنود: جای شما سبز(یعنی جای شما خالی). برگ سبزی است تحفه درویش، نیز از دیگر زبانزدهای رایج در فرهنگ مردم ایران است.اما در حال حاضر می بینیم که نماد رنگ سبز چه بر سرش آمده و چگونه توسط گروه ها مصادره می شود. این که رنگ های سبز سیاسی موجود چه جایی در فرهنگ اصیل ایرانی دارد را من نمی دانم و عاقلان دانند!

(تذکر: این مطلب صرفاً از نگاه یک فولکلوریست به نماد سبز نگاشته شده است)

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 22:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سوم آبان 1388

ازدواج در ادب عامه

7q4s7cb96mgyv8g87bqm.jpg

ازدواج در مرودشت فارس

در این بخش اشعار یکی از راویان محلی خوش ذوق فرهنگ مردم که مراحل ازدواج را در مرودشت فارس به نظم درآورده می آورم. متن کامل شعر در کتابی که تحت عنوان ازدواج و آیین های آن در فرهنگ مردم در دست چاپ دارم آمده، در این شعر مراحل خواستگاری، باشلق دادن، مهریه و خلاصه تمام ضوابط و روابط ازدواج آمده است:

از خدا آرزو داشتم که داداش زن بگیره        بچینم سفره عقدش دلم آروم بگیره

عروسيش را بگويم من خلاصه داستانش     که مانده اين چنين از باستانش

پسر چون بيند او يک دُخت[1] مَه‌ رو           فرستد مادرش در خانه او

نمايند گفتگو مادر به مادر                        ز کار جُرئي و کلّي سراسر

در آخر گويدش مام دختر                         که اين دفه برو تا بار ديگر

بگويم من به باباش اندرين بار                   چو شد راضي تُرا سازم خبردار

چو باب[2] دختر آيد او به خانه                 گذارند کار دختر در ميانه

چو شد راضي پدر بلکه پسر را                دهه خود مام دختر اين خبر را

که بفرستيد کسي از قوم و خويشان        نمايد قاصدي از بهر ايشان

چو شد داماد آهگه اندر اين کار                فرستد قاصدي ديگر در اين بار

چو قاصد مي‌رود اين بار ديگر                   نمايد گفتگو با باب دختر

پدر دختر همي باشْلُق بخواهد               فرستاده مر[3] او را راضي نمايد

خلاصه نصف باشلق را بيانه                    بخواهد خود پدر بهر نشانه

بقيه موقع عقد و عروسي                     دهنده مي‌شود آنگاه خصوصي

پس از آن که مادر داماد از ذوق               بخواهد خواهر و خويشانش از شوق

رود خود کِل ‌زنان در پيش دختر                 برند بهرش لباس از پاي تا سر

چو نامزد گشت دختر تا بالي                   نبايد عقد شد تا وقت حالي

شود فامیل شناسند يکديگر را                خصوصاً وضع دختر با پسر را

ولي بايد که تا در زفافش                        دهد داماد خود کفش و لباسش

دگر از خواستگاري تا وصالش                  اگر شد سال نو اندر قبالش[4]

دهد داماد عيدي بهر دختر                     برنج و روغن و با بَرّه يکسر

چو کار خواستگاري گشت اتمام              بيايد باب دختر با صد اکرام[5]

کُند داماد خود در خانه دعوت                   نمايد بهر او آماده خلعت

براي همرهان از خويش تا باب                دهند شيريني و دستمال و جوراب

عوض داماد با خويش و برادر                    برند از بهر دختر زرّ و زيور

به اين پاگشاده گويند اين بار                  که از سابق بماندست اين چنين کار

براي عقد هم يک مجلسي شاد              بگيرند و بُوَد خرجش ز داماد

نويسد شيخ آن شب نامه مَهْر                بپايش مي‌زند انگشت دختر

دو سوم مَهْر خانه يا زمين است              بقيّه پول وام است و مسين[6] است

عروسي چون کند داماد ديگر                  کنه دعوت همه خويشان سراسر

شب او حنابندان نمايند                        که خواسته خويش نزديکش بخوانند

چو سلماني ببندد آن حنايش                 کند جمع مبلغي پول از برايش

شب دوم بخواهد جمله خويشان             شباشي مي‌دهند پولي به ايشان

ولي بايد نويسد يک نفر را                       چو پول مرد و زن و يا پسر را

...



[1] دُخت: دختر

[2] باب: بابا

[3] مر:‌ من

[4] اندر قبالش: به خاطر او

[5] اکرام: احترام

[6] مسين: ظرف مسي

 

 

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 14:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه هفدهم مهر 1388

فرهنگ خواستگاری رفتن در گیلان و مازندران(2)

 آپلود عکس

شرايط خواستگاري و آداب مخصوص آن در ماسال، شاندرمن

پسند کردن

 آشنايي دختران و پسران ممکن است در مجالس عروسي، اجتماعات سوگواري، مراسم و اعياد و جشنها صورت بگيرد. ضمن اين ديدارها اگر پسري دل در گرو عشق دختري بگذارد، موضوع را شخصاً و يا به وسيلۀ خواهر کوچکش به اطلاع پدر و مادر خود مي‌رساند و آنها نيز در صورتي که با خواستۀ فرزندشان مؤافق باشند در فرصت مناسب موضوع را به صورت رسمي يا غير رسمي به اطلاع پدر يا مادر دختر مي‌رسانند. مرحله بعدی آری گرفتن یا «ها ويگِتِ» است. اگر در بخش آشنايي والدين دختر مؤافقت خود را اعلام ‌نمايند، از طرف خانواده پسر يک گروهي را به خانه دختر روانه مي‌کنند، اين گروه ممکن است سه يا چهار نفر باشند، بعد از گفتگو با خانواده دختر و صرف چاي، پدر و مادر دختر مي‌گويند ما حرفي نداريم ولي يک مدتي وقت مي‌خواهيم تا نظر دختر را جويا شويم، اگر دختر راضي نشد به خانواده پسر مي‌گويند که دختر راضي نيست و به خانه ديگر برويد.

نشان گذاري

نشان انداختن «نِشُونْ هيگِتِ»؛ در صورت دريافت پاسخ مثبت از طرف دختر، خانواده پسر يک حلقه انگشتري و يک دستمال براي دختر مي‌برند و دختر انگشتري را به دست کرده و دستمال را به سر مي‌بندد و بدين طريق شخصاً نامزدي خود را اعلام مي‌کند. در صورت مخالف بودن با ازدواج از آن انگشتري و دستمال استفاده نکرده و آن را به خانواده پسر عودت مي‌دهد.

گريختن «فُوشتِ»

اگر دختر و پسر مايل به ازدواج باشند و خانواده دختر مايل نباشند، پسر با همکاري چند تن از دوستان ورزيده، دختر را ربوده و به خانه شخصي مي‌برند و فرداي آن روز مراسم عقد صورت مي‌گيرد، البته بايد اضافه کنم فعلاً اين روش بسيار کم شده است. در گذشته در تنکابن و رامسر این مورد وچود داشته و مثلاً می گفتن پسر فلانی دختر فلانی را فوزندنه، یعنی با دختر فرار کرده و به دختری که اینچنین ازدواج کرده بود می گفتند فلانی فاشته باشا.

 صورت گرفتن يا عقد قرار ازدواج «صُورَت ويگِتِ»

 بعد از اين که مراسم خواستگاري با مؤفقيت انجام شد، رفت و آمد فاميلي بين خانواده عروس و داماد انجام مي‌گيرد. آنها شبي را با تفاهم يکديگر قرار مي‌گذارند و در خانه دختر مراسمي را به عنوان صورت گرفتن برگزار مي‌کنند که تهيه لوازم پذيرايي به عهده خانواده پسر است. آنها در شب قراردادي را برقرار مي‌سازند که در آن مقدار طلا،‌ مهر و شيربها و لوازم خانگي و بعضي لوازم ديگر تعيين مي‌گردد.

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 15:53 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفتم مهر 1388

فرهنگ خواستگاری رفتن در گیلان و مازندران

 آپلود عکس

آی جان زن مآر ، بله

می عروس مآر، بله

مو بُمم می عروسه بردن ر بردن ر بردن ر

اندنی یا هندنی؟

هندنُم

بر سر چی هندنی؟

بر  سر طیلای هندنُم

طیلای مره سهله سهله

عروس گونه بعله بعله

این ترانه گیلکی را سال ها پیش شنیدم و هنوز تمام آن در یادم مانده، این ترانه در موقع خواستگاری خوانده می شد و گفتگوی بین داماد و مادر زن است که بر سر مهریه و طلا با هم چانه می زنند. این را به عنوان مقدمه  گفتم تا نگاهی بیندازم به آدابی که در مورد خواستگاری در گذشته رایج بود.

شرايط خواستگاري در گیلان

پسند کردن

قبل از خواستگاري يک زن به عنوان قاصد از طرف داماد براي خبر آمدن خواستگاران با پدر مادر دختر صحبت مي‌کند. خواستگاران را معمولاً افراد و بزرگان محل تشکيل مي‌دهند، اينان شبي معين همراه چند نفر به خانه دختر مي‌روند. برخي از آنان معتقدند که هنگام رفتن به خانه عروس ابتدا بايد پاي راست خواستگاران در اتاق پدر عروس قرار بگيرد تا پدر و مادر آن دختر رضايت بيشتري داشته باشند! و رسم است که شام را منزل عروس صرف مي‌کنند.

شال انگشتر  و صورت وگیری

ابتدا جهت بله‌برون اعضاي خانواده پسر به منزل دختر مورد نظر مي‌روند و پس از مؤافقت دو خانواده پسر و دختر با توجه به زمان وصلت آنها با تشکیل جلسه‌اي براي تعيين شيربها، مهريه، جهيزيه و مراحل ديگر مربوط به عروس و داماد مشخص مي‌شود که در اصطلاح محلی به آن «صورت وِگِیري» می گویند.

 ادامه دارد...

 

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 12:19 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388

یک ضرب المثل تنکابنی و قصه آن

  آپلود عکس

ایجه د می تَربه بُنه هاکرده ( ije de mi tarbe bone hâkerde)

یعنی: دیگر اینجا تُرُب من ریشه کرده

این مثل در مواردی به کار می رود که فردی در جایی غریبه به او احترام زیادی قائل می شوند، در حالی که در خانه خودش احترامش نمی کردند و در این شرایط ضرب المثل بالا را می گوید.

قصه مثل: زنی بود که شوهرش مرده بود و دو پسر داشت. زن با سختی بسیار و با زحمت در خانه های مردم کار می کرد و خرج بچه های خود می کرد. اوضاع به این منوال بود تا کم کم بچه ها بزرگ شدند و مادرشان به فکر سر و سامان دادن آنها می افتد. یکی پس از دیگری پشرهایش را داماد می کند و عروسشان را به خانه می آورد. چند صباحی می گذرد تا اینکه یک روز پسرهای زن موقع رفتن به سر کار به زن هایشان گفتند که مراقب خانه و مادرشان باشند، اما پس از مدتی با حیله عروس ها زن روز به روز قدر و قرب خود را نزد آنها و پسران خود از دست می داد. تا اینکه یک روز که پشت در ایستاده بود شنید که پسرها به زنهای خود می گویند اگر با مادرمان دعوا کردید و او حرف زیادی زد بهش بگویید تو با فلان مغازه دار رابطه داشتی و از طریق خلاف خرج بچه ها را در می آوردی! مادر با شنیدن این حرف ها بشدد ناراحت شد و با خود گفت این بود دستمزد من که سالها پای بچه هایم نشستم و جوانی ام را فدای زندگی آنها کردم. همان روزتوشه ای آماده کرد و راهی شهرو دیاری دیگر شد. رفت و رفت و رفت تا به یک آبادیی رسید. وارد منزلی شد که دو کودک یتیم در آنجا زندگی می کردند. بچه ها از دیدن آن زن خوشحال شدند و شرح حال خود را برای زن تعریف کردند که در یک حادثه پدر و مادر خود را ازدست دادند و دیگر کسی را ندارند. زن دلش به حال بچه سوخت و آنها را زیر پر و بال و حمایت خود گرفت. پس از ماها و سال ها بچه ها بزرگ شدند و زن همچنان در بیرون منزل کار می کرد و خرج بچه های یتیم می کرد. گذشت و گذشت تا زمانی که موقع ازدواج پسرها شد. زن عروسی مفصلی برایشان گرفت. تا اینکه یک روز که پسرها برای جمع آوری هیزم به جنگل می رفتند به زنهایشان چنین سفارش کردند: این زن مادر ماست دو برابر احترامی که به ما می گذارید باید او را احترام کنید واگر حرف بدی به او بزنید طلاقتان می دهیم. زن زحمتکش از پشت در با شنیدن این جملات بسیار خوشحال شد و با خود گفت کار خدا را ببین که بچه های خودم آنچنان با من برخورد کردند اما این پسرها که یتیم و بی کس بودند و من آنها را بزرگ کردم چگونه سفارش مرا به زنهایشان می کنند. زن با خوشحالی این ضرب المثل را گفت: ایجه د می تربه بنه هاکرده.

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 17:57 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه هفدهم شهریور 1388

دوازدهمین شماره فصلنامه نجوای فرهنگ

 آپلود عکس

 دوازدهمین شماره فصلنامه پژوهشی فرهنگی نجوای فرهنگ تابستان۸۸به سردبیری مصطفی خلعتبری لیماکی منتشر شد. این شماره از فصلنامه که بیشتر مطالب آن درباره ترانه های محلی است شامل مقالات ذیل می باشد:

يادداشت سردبير، نگاهي به ترانه هاي محلي ايل بختياري،سيري در ترانه هاي محلي تُنكابن و رامسر، اشعار و ترانه ها ي محلي گرگناي كازرون، نگاهي به جايگاه ساياچي ها و عاشق ها در آذربايجان،ترانه ها و اشعار عاميانه ازندريان ملاير، پيري در شعر مير نوروز، دوبيتي هاي شهر بابك ، ترانه ها در بازي هاي نمايشي يزد، موسيقي محلي كردي، بخشي از دوبيتي هاي مردم لالجين همدان، دوبيتي هايي از سده بيرجند، آيين هاي تولد و دوران كودكي در فرهنگ عامه گندل كيلان بروجرد، آداب ازدواج و عروسي در كُلور امامرود خلخال و...

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 14:4 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

رمضان در فرهنگ مردم (3)

شیوه های بیدار شدن در سحر

طبل و شیپور

   در بعضی از شهرها به جای نقاره برای بیدار كردن مردم طبل و شیپور می‌زنند. آن طوری كه پیرمردان می‌گویند در بجنورد تا چهل سال پیش اغلب مردم در سحرهای ماه رمضان با صدای طبل و شیپور از خواب بیدار می‌شدند. طبل و شیپور را در دو نوبت می‌زدند : نوبت اول سه ساعت به اذان صبح كه به آن طبل اول می‌گفتند و نوبت دوم یك ساعت و نیم به اذان كه طبل دوم گفته می‌شد. طبل و شیپور را با آهنگ مخصوصی می‌نواختند. طبل اول به این منظور زده می‌شد تا كدبانوی خانه از خواب برخیزد و مشغول تهیه سحری بشود. البته آنهایی كه سر شب غذا می‌پختند با صدای طبل اول از بستر برنمی‌خاستند و با طبل دوم بیدار می‌شدند‌. طبل دوم هم برای آن نواخته می‌شد تا متوجه نزدیك شدن سحر بشوند. با صدای طبل دوم كدبانوی خانه غذا را از سر اجاق برمی‌داشت و آماده خوردن سحری می‌شدند. در بجنورد مزد و مواجب طبال و شیپورچی از طرف مردم تامین می‌شد. به این ترتیب كه بعدازظهر روز آخر ماه رمضان طبال و شیپورچی سینی به دست می‌گرفتند و شیپورشان را در سینی می‌گذاشتند و وارد بازار می‌شدند. سینی را جلو دكانداران می‌گرفتند و می‌گفتند: «خدای روزه نمازین گِز قبول اِتن، خدای سلامت لِق برسن»، صاحب هر دكان هم به قدر تواناییش مبلغی در سینی می‌انداخت و طبال و شیپورچی به این ترتیب سینی را تا آخر بازار می‌گرداندند و پولهایی كه جمع می‌شد به طور مساوی تقسیم می‌كردند‌. ناگفته نماند كه طبال و شیپورچی برای تمام شهر دونفر بود. در سبزوار هم برای آگاهی از وقت سحر و افطار از توپ كه به آن «شمخال» می‌گفتند و از طبل و شیپور استفاده می‌كردند. برای زدن طبل مرشدی طبلش را با دو قطعه چوب مخصوص طبالی برمی‌داشت و به گلدسته مسجد جامع كه بلندترین گلدسته مساجد سبزوار است و وسط شهر قرار دارد می‌رفت. ابتدا سه ضربه به طبل می‌نواخت، بعد با این آهنگ شروع به نواختن طبل می‌كرد: «خانم وخ پلو بپز، وخ پلو بپز، وخ بارا به مدبخ».(وخ=پاشو)

   در بندر بوشهر و روستاهای آن از جمله صلح آباد از شب اول ماه رمضان دونفر به نام«دُم‌دُم سحری» برای بیداركردن مردم از نیمه شب تا نزدیك سحر در كوی و برزن راه می‌افتند‌. یكی از این دو«دمّام»(طبل بوشهری)بزرگی به گردن انداخته و با دیگری در حالی كه چراغ دریایی در دست دارد او را همراهی می‌كند. آنكه دمام به گردن دارد با چوب محكم به دمام می‌كوبد و هر دو با صدای بلند می‌گویند: «یا ماه رمضان قدمت مبارك» و خلق‌الله را از خواب بیدار می‌كنند.

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 23:40 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم شهریور 1388

رمضان در فرهنگ مردم(2)

شیوه های بیدار شدن در سحر

بانگ خروس

   یکی از شیوه هایی که اغلب روستائیان به وسیله آن از خواب بیدار می شوند بانگ خروس است. خروس در شب سه مرتبه می‌خواند: مرتبه اول نیمه شب، مرتبه دوم ساعتی بعد از نیمه شب و مرتبه سوم سحر، یكی از راههایی كه مردم از قدیم الایام برای بیدار شدن در سحر از آن استفاده می‌كردند صدای بانگ خروس بود. از این رو وجود خروس را در خانه خویش یمن می‌دانستند مخصوصاً خروس سفید چل تاج(چهل تاج) كه نشانه خیر و بركت است و هر كس صاحب خروس سفید چل تاج بود می‌گفتند پریان و جنیان به خانه‌اش نمی‌آیند  مردم قمصر كاشان معتقدند خروس سفید نگهبان حضرت حجت است و گویند حضرت حجت در یك چاه نورانی پنهان است و دشمنان او در بالای چاه منتظر هستند تا هوا روشن شود و داخل چاه شوند و آن حضرت را به قتل برسانند‌. هنگام سحر فرشتگان از خواب بیدار می‌شوند و خروس سفید را باخبر می‌كنند و خروس مشغول خواندن می‌شود. با شنیدن صدای خروس دشمنان آن حضرت پا به فرار می‌گذارند. مردم قمصر همچنین عقیده دارند اگر هنگام خواب چند مرتبه دستشان را به لحاف و متكا بزنند و بگویند: «دین هفتاد آسیابان به گردنت اگر موقع سحر مرا بیدار نكنی». سحر از خواب بیدار می‌شوند. مردم دماوند می‌گویند خروس شب هنگام پنج مرتبه، نیم ساعت به نیم ساعت می‌خواند. در اصطلاح محل هر نوبت خواندن خروس را «یك پنجمی» می‌گویند. پنجمی‌اول زنان خانه از خواب بیدار می‌شوند و مشغول پختن سحری می‌شوند. پنجمی‌دوم سماور زغالی را آتش می‌اندازند. پنجمی‌سوم همه اعضای خانواده بیدار می‌شوند و سحری می‌خورند. پنجمی‌چهارم چای می‌خورند و دهانشان را می‌شویند و سرانجام با بلندشدن صدای خروس در آخرین نوبت یعنی پنجمی‌آخر دیگر حق خوردن ندارند و در این هنگام صدای اذان بلند می‌شود.

ادامه دارد...

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 10:52 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم شهریور 1388

رمضان در فرهنگ مردم(1)

  آداب و رسوم ماه مبارك رمضان يكي از مباحث مهم فرهنگ مردم است كه به واسطه قدمت خود، از قداست ويژه‌اي برخوردار است. متأسفانه در زندگي شهري و ماشيني، بسياري از اين سنت‌هاي زيبا به بوته فراموشي سپرده شده‌اند و بسياري ديگر نيز كمرنگ‌تر شده‌اند و از آنجا كه اين رسوم زمينه‌ساز همبستگي در جامعه به ويژه در ميان آحاد مردم است، اهميت فراواني نيز دارد. به انگيزه حلول ماه مبارك رمضان و آغاز ماه تزكيه روح و جان، براساس اسناد موجود در گنجینه فرهنگ‌مردم  مطالبی تقدیم خوانندگان می شود:

رسم هوم بابايي:

  يكي از رسم‌هاي قابل توجه كه از قديم در ماه مبارك رمضان در كاشان برگزار مي‌شده رسم «هوم بابايي» است. اين رسم قديمي توسط بچه‌ها و جوانها از شب اول ماه رمضان آغاز و تا شب پانزدهم كه مردم كاشان به آن «شب نيمه» مي‌گويند ادامه دارد. تعداد هر دسته اي كه هوم بابايي مي‌روند چهار تا بيست نفر و گاهي بيشتر است و هر محله براي خود دسته‌اي دارد. اين عده بنا به قول و قراري كه بين خودشان مي‌گذارند بعد از افطار در محل معيني جمع مي‌شوند و از بين خود يك صندوقدار و يك ميدان‌دار انتخاب مي‌كنند. وظيفه صندوقدار جمع آوري پول يا خوراكي‌هايي مثل برگه زردآلو، برگه قيصي، جوزقند، كلوچه، خرما، گردو و بادام است. ميدان‌دار هم بايد خوش صدا باشد و وظيفه‌اش خواندن اشعار هوم بابايي است. بقیه جوانها و بچه‌ها هم باید همصدا جواب میدان دار را بدهند. پس از انتخاب صندوقدار و میدان‌دار بچه‌ها سه صلوات بلند می‌فرستند تا اگر از افراد گروه کسی جا مانده باشد، حاضر شود. پس از اینکه همه جمع شدند از اولین خانه هوم بابایی را آغاز می‌کنند. در خانه را می‌کوبند و پس از شنیدن جواب، میدان دار شروع به خواندن می‌کند و بقیه جواب می‌دهند:

میدان دار: امشب، شبِ نیمه است که ما میهمانیم    

بچه ها: هوم بابا، هوم بابا

میدان دار: از ما حرجی نیست که ما طفلانیم

بچه ها: هوم بابا، هوم بابا

میدان دار: بشقاب را پر از کلوچه و حلوا کن   

بچه ها: هوم بابا، هوم بابا

میدان دار: بردار و بیار به دامن ماها کن 

بچه ها: هوم بابا، هوم بابا

بعد از خواندن این اشعار میدان دار شروع می‌کند به دعا کردن به صاحب خانه و بچه ها آمین می‌گویند:

میدان دار: حق عمرش بده                 بچه ها: آمین

میدان دار: برکتش بده                       بچه ها: آمین

میدان دار: سروریش بده                   بچه ها: آمین

میدان دار: تاج سرش بده                    بچه ها: آمین

ادامه دارد...

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 23:28 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم شهریور 1388

یک ضرب المثل محلی از تنکابن و رامسر

 

خوده شال‌ تُس ممد مانه(ماندنه)

مانند شغال ترس محمد می ماند، این مثل در مورد افراد ترسو به کار می‌رود و در مقام مقایسه معمولاً چنین می‌گویند: فلانی شال تس محمد مانه(ماندنه)

قصه مثل:

نقل است که می‌گویند در قدیم مردی زندگی می‌کرد محمد نام که از شغال می‌ترسید. او دو زن داشت و شب‌ها از ترس شغال‌ها بین دو زنش می‌خوابید تا مبادا شغال‌ها به سراغش بیایند و او را بخورند. زن‌های او کم کم از دست وی به ستوه آمدند و تصمیم گرفتند او را از خانه بیرون کنند. یک شب که شال تس محمد برای قضای حاجت(در گذشته و تاحدودی الآن در این منطقه جای توالت در بیرون خانه ساخته می‌شد و مثل الآن نبود که دم در اتاق خواب باشد!)،از خواب بیدار شد.مثل همیشه از زن‌هایش خواست تا بیرون او را همراهی کنند. در این میان زن‌ها نقشه‌ای کشیدند، تا دم درب با او رفتند وقتی او پایش را از خانه بیرون گذاشت پشت سرش در را بستند و به داخل خانه راهش ندادند و مقداری طناب و چندتا مرغانه(تخم مرغ) از پنجره به او دادند و به او گفتند: تا  وقتی شجاع نشوی و ترست نریزد تو را به خانه راه نخواهیم داد.

شال ترس محمد هرچه التماس کرد فایده‌ای نداشت و زن‌ها او را به خانه راه ندادند. به ناچار راه جنگل را در پیش گرفت تا سرپناهی پیدا کند و طعمه شغال‌ها نشود. در مسیری که می‌رفت غاری دید و وارد آن شد تا صبح شود. در گوشه‌ای از غار خزید تا از سرما و حیوانات وحشی در امان باشد. ناگهان با یک غول مواجه شد اما روحیه خود را از دست نداد و گفت: آمدم شب را اینجا سر کنم تا صبح شود. آتش روشن کردند غول با هیکل زمخت خود کنار آتش نشست و شروع کرد از قدرت خود تعریف کردن و برای اینکه ثابت کند از هر جهت بر آدم‌ها برتری دارد یک تار موی خود را کند و درون آتش انداخت تار مویش از بس بزرگ بود مدتی طول کشید تا بسوزد. مرد ترسو نیز برای این که خودی نشان دهد یک تکه از طنابی را که با خود داشت پرت کرد داخل آتش که مدت زیادی طول کشید تا بسوزد و آتش را شعله ور تر ساخت، طوری که غول ترسید که آدم‌ها چه تار موی بزرگی دارند و چقدر قوی هستند. غول طاقت نیارود و برای نشان دادن قدرت خود یک اسبجه(شپش) از لای موهای تنش گرفت و در آتش افکند و ترکیدن شپش سر و صدای زیادی ایجاد کرد. مرد ترسو هم یک مرغانه(تخم مرغ) از جیبش در‌آورد و گفت: این هم شپش تن من است و آن را وسط آتش انداخت، صدای انفجار تخم مرغ چند برابر بود. بعد از این غول خوابش گرفت و شروع کرد به خمیازه کشیدن با اولین خمیازه‌ای که کشید مرد ترسو پرت شد بالای غار، غول پرسید: تو آن بالا چه کار می‌کنی؟ مرد جواب داد در قدیم جدم شمشیر و تیرو کمانی دربالای غار پنهان کرده دنبال آن می‌گردم. غول بیچاره از ترس نفسش بند آمد و دو پا داشت دو پا هم قرض کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد و در حال دویدن با خود می‌گفت:اگر شب را پیش او می‌ماندم چه بلایی که بر سرم نمی‌آمد.

 غول در حالی که فرار می‌کرد در راه چند شغال را دید و به آنها گفت: فرار کنید یک آدم در غار است، اگر شما را ببیند هربلایی سرتان می‌آورد. شغال‌ها خندیدند و گفتند: بیچاره او ضعیف است حتی از ما شغال‌ها هم می‌ترسد، تو چرا فرار می‌کنی؟ خلاصه غول را وادار کردند که با آنها برگردد و به غار بیاید و با هم حساب او را برسند. مرد ترسو از دور چون دید شغال‌ها و غول دارند می‌آیند سریع نقشه‌ کشید تا آنها را فراری دهد، آنها وقتی نزدیک آمدند مرد با عصبانیت به شغال‌ها گفت: چرا این غول را دیر آوردید من خیلی وقت است که گرسنه‌ام شما قول داده بودید زودتر غذایم را فراهم کنید. غول چون اوضاع را این گونه دید با خود فکر کرد که حقه شغا‌ل ها را خورده و او را آوردند تا خوراک آدمیزاد شود، این بود که برگشت و شغال ها را از عصبانیت تکه تکه کرد و خودش هم پا به فرار گذاشت. باری چون صبح شد شال ترس محمد که حالا دیگه شجاع محمد شده بود لاشه یکی از شغال‌ها را برداشت و به سمت خانه خود حرکت کرد در حالی که با کمک عقل خود توانسته بود بر ترس خود غلبه کند. دق الباب کرد و زنان از لای در دیدند بله شوهرشان آمده و غبراق و سرحال و لاشه شغالی را هم در دست دارد، این بود که او را با عزت بسیار به خانه راه دادند.

نوشته شده توسط مصطفی خلعتبری لیماکی در 14:3 |  لینک ثابت   •